تبليغاتX
پاتریس
پاتریس
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
 

دو دانشمند

زمانی در شهر باستانی افکار دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند، زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.

یک روز آن دو مرد یکدیگر را دیدند و در میان پیروان خود درباره وجود یا عدم وجود خدایان به بحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند.

آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.

در همان ساعت دانشمند دیگر که به خدایان اعتقاد داشت، کتابهای مقدس خود را سوزاند، زیرا که اعتقادش را از دست داده بود.

   

 

لینک نوشته

نغمه های کهن

 

نغمه های کهن

 

در آن روزها که باربد و نکیسا با نواهای پهلوی و ترانه های خسروانی، در و دیوار کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق فرو می بردند، زبان تازی در کام فرمانروایان صحرا از ریگهای تفته بیابان نیز خشک تر و بی حاصل تر بود. در سراسر آن بیابانهای وسیع اگر نغمه ای طنین می افکند سرود جنگ و غارت و نوای رهزنی و مردم کشی بود. نه پندی و حکمتی بر زبان قوم جاری بود و نه شوری و مهری از لبهاشان می تراوید. شعرشان توصیف ... شتر بود و خطبه شان تشویق به جنگ. برخلاف ایران که زبان آن سراسر معنی و حکمت بود. اندرزنامه های لطیف و سخنان دلپذیر داشتند. کتابهای دینی و سرودهای آسمانی را زمزمه می نمودند. داستانهای شیرین از پادشاهان گذشته در خداینامه ها می سرودند. هر طایفه را زبانی و خطی جداگانه بود. در دربار شاهان، زبانهای خوزی و پارسی و دری هر یک جایی و مقامی داشت. پادشاهان ایران در مجالس خویش به زبان پهلوی سخن می گفتند اما در خلوتها با بزرگان مملکت به زبان خوزی تکلم می کردند. همچنین مردم سرزمین مدائن و کسانی که در درگاه پادشاهان بودند به زبان دری سخن می گفتند و موبدان و منسوبان آنها به زبان فارسی سخن می راندند.

سرودهای لطیف و سخنان زیبا را ارجی و بهایی بود. شهرت و آوازه خنیاگران و نغمه پردازان مشهوری مانند باربد و نکیسا حکایت از وجود شعر در زبان پهلوی دارد. البته هیچ موسیقی و آواز، بی شعر تحقق نمی یابد و بدین سبب می توان گفت نغمه های این خنیاگران با نوعی شعر همراه بوده است. البته شعر عروضی به صورتی که پس از اسلام متداول شد در آن روزگار معمول نبود. نمونه های از اشعار را محققان در قطعه های پهلوی "درخت اسوریک" و "یادگار زریران" و برخی از "پندنامه ها" یافته اند. مناجاتها و سرودهای مانوی نیز، که نمونه هایی از آن امروزه هم موجود است، لطیف ترین نمونه های شعر پیش از اسلام ایران را عرضه می دارد.

زبان ایران در زمان باستان، گذشته از شعر، آثار فلسفی و علمی نیز داشت. حتی بعضی از کتابهای علمی را از یونانی و هندی بدان زبان نقل کرده بودند. زبان این قوم زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود. زبان قومی بود که از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدر کفایت بهره داشت. با اینهمه این قوم که بصد زبان سخن می گفتند، وقتی با اعراب روبرو گشتند، آیا چه شنیدند و یا چه دیدند که خاموش شدند؟

 

لینک نوشته

خواجه نصیرالدین طوسی...

مطمئنا همه شما با اسم خواجه نصیرالدین طوسی آشنا هستید و صد البته با دانشگاهی به همین نام!

نمی دونم چقدر این شخص را می شناسید؟

هیچ فکر کردید که چرا ما ایرانی ها اینهمه از اصل خودمون دور افتاده شدیم. شدیم چوب دو سر طلا! هم ایرانی هستیم و هم اکثرا مسلمان، ولی نه فرهنگ و سیادت نیاکان آریایی مان را داریم و نه هم رده سایر کشورهای عرب و مسلمان هستیم؟

شاید دلیلش این باشد که تاریخ و فرهنگ فکری ایرانیان از زمان حمله عربها و بعد مغولها به ایران، همیشه به دنبال توجیه نشاندن سفاکی به جای سفاک دیگر بوده. به همین خاطر خرافه ای را به لباس "علم" درآوردند و عطر اسلام به آن زدند! هرچه خرافه داشتند با لباس اسلام پوشاندند و هر چه از رسالت پیامبر و محتوای آن بیشتر فاصله می گرفتند، آن را "ناب تر" جلوه دادند. و مسئولیت جمع بندی همه این خرافات و رنگ و لعاب اسلام و مذهب به آن زدن به عهده خواجه نصیرالدین طوسی بود.

مطلبی از این علامه بزرگ برایتان نقل می کنم:

این عالم بزرگ! و سیاستمدار توانا! با تمام توان روح زمان را در شیپور خواب دمید که "خدای تعالی چنگیزخان را قوت داد و پادشاهی روی زمین او را مسلم کرد و کسانی که ایل او شدند بنواخت و کسانی را که بر او یاغی شدند مانند خانان ترکستان و ختا و سلطان خوارزم همه نیست کرد. " (سخن خواجه نصیر در مقدمه کتاب زیج ایلخانی)

عزیزان! خواب امروز دنباله دیروز است. حالا متوجه اهمیت نامگذاری یک دانشگاه به نام این عالم بزرگ شدید؟!

لینک نوشته

این روزها...

 

اینروزها...

اینروزها مردم در مقابل محبت چک و سفته طلب می کنند،

اینروزها میزان عشق را با سکه های طلا می سنجند،

اینروزها مردم کینه را با وثیقه از سینه آزاد می کنند،

اینروزها دیگر کسی مجنون را عاشق نمی داند بلکه عاشق را مجنون می خوانند،

اینروزها هیچ فرهادی برای زندگی با شیرین سینه کوه را نمی خراشد بلکه زندگی شیرین را در آسمانخراشها جستجو می کنند،

اینروزها مردم نه در لذت آنچه که دارند بلکه در حسرت آنچه ندارند، بسر می برند،

و من و تو فرزند زمان خود هستیم با تاثیراتی ناخودآگاه از تمام این آثار. همدیگر را باور نداریم که هیچ حتی خود را هم باور نداریم.

...

کاش می شد برای لحظه ای هم شده عاشق شویم. از همان نوعی که او را مجنون می خوانند. کاش می شد یک بار دیگر تیشه فرهاد را برداریم و سینه پر از کینه را بخراشیم. کاش می شد تو لیلی باشی و من مجنون یک نگاهت، تو لبخند شیرین باشی و من فریاد فرهاد.

 

"نامه از یک ستاره"

لینک نوشته

وضعیت اقتصادی در دوره مغولان

جامعه و فرهنگ مغولان بسیار قبیله ای بود و از جامعه شهری و صنعت هرچند ابتدایی فاصله بسیار داشت.

سیاستهای اقتصادی - سیاسی آن دوره عبارت بودند از:

- مالیاتهای سنگین به ضرر هرگونه فعالیت اقتصادی

- تجارت های انحصاری دولتی و طرفداران و وابستگان به دولت

- عدم امنیت اجتماعی - اقتصادی

- اعمال حاکمیت سیاسی با خشن ترین چهره آن یعنی "اجبار بی ضابطه و خودکامه"

- ایجاد کم و بیش صنایع دستی

- امرار معاش دولت از طریق دست اندازی در تجارت و صناعت و نه از طریق توسعه فعالیت های اقتصادی و گرفتن مالیات و جهت دادن به کوشش های مردم

اشتباه نکنید! اینها مشخصات وضعیت اقتصادی ایران در دوره مغولهاست نه دوره کنونی.

 

"برگرفته از کتاب جامعه شناسی نخبه کشی"

لینک نوشته

چنین گفت تیغه یک گیاه

 

چنین گفت تیغه یک گیاه

 

تیغه یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت "هنگام افتادن چه سرو صدایی می کنی! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی."

برگ برآشفت و گفت "ای فرومایه فرونشین! موجود بی آواز و بدخلق! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی."

آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت. چون بهار رسید باز بیدار شد و یک تیغه گیاه بود.

هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگها از همه جا روی او می ریختند، زیر لب با خود می گفت "وای از دست این برگهای پاییزی! چه سر و صدایی می کنند! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می زنند."

لینک نوشته

 

وطن

ای وطـــــن، ای مــادر تاریخ سـاز

ای مـــرا بر خــــاک تـــو روی نیــاز

ای کویـــر تـــــو بهشت جـــان من

عشق جاویدان من، ایـــــــران من

ای زتو هستی گرفته ریشـــــه ام

نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشـــــی داری به تیــــــر انداختن

دست بهــــرامی به شیـر انداختن

کــــــــاوه ی آهنگری ضحــاک کش

پتک دشمن افکنی ناپــــــاک کش

رخشی و رستم بر او پــا در رکـاب

تا نبیند دشمنت هـــــرگز به خواب

مرزداران دلـــــیرت جـــــــان به کف

ســـــرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهــــر را

بازگـــردانــدنــد خــــــرمــشــهــر را

ای وطــــــــن ای مــــادر ایـــران من

مــــــادر اجـــداد و فــــرزنــدان مـــن

خـــانه ی من بـانه ی من توس من

هر وجب از خـــــاک تــو ناموس من

ای دریــــغ از تـــو که ویــــران بینمت

بیشه را خـــالی ز شیـــران بینمـت

خاک تو گــر نیست جــــان من مباد

زنده در این بوم و بر یـک تــــن مباد

.

.

وطن یعنی همه آب و هــمه خـــاک

وطن یعنی همه عشق و همه پاک

به گــــــاه شیرخـــواری، گاهــــواره

به دور درد پیــــری عـــــین چـــــاره

وطن یعنی پــدر، مــــادر، نیـــاکــان

به خون و خاک بستن عهد و پیمان

وطن یعنی هــــویت اصـــل،ریشـــه

سرآغــــــاز و سرانجــــام و همیشه

ستیغ و صخره و دریـــــا و هامـــون

ارس، زاینــــــده رود، ارونــد، کارون

وطن یعنی ســرای تـــــرک با پارس

وطن یعنی خلیـــــج تا ابد فـــــارس

وطن یعنی دو دست از جان کشیدن

به تنگستـــان و دشتستــان رسیدن

زمین شستن ز استبــــداد و از کین

به خون گـــــرم در گرمـــابه ی فیـــن

وطن یعنی اذان عشـــــــــق گفتــن

وطن یعنی غبار از عشـــــــق رُفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهــــــامت

وطن یعنی شرف یعنی شهــــــادت

وطن یعنی گذشتـــه، حــــال، فردا

تمـــام سهـــم یک مـلـــت ز دنیــــا

وطن یعنی چه آبـــــاد و چـه ویـــران

وطن یعنی همین جا یعنی ایــــــران

وطن یعنی رهایی زآتــــش و خـــون

خروش کـــــاوه و خشـــــم فریــــدون

وطن یعنی زبان حــــال سیـــمـــــرغ

حدیث یــــال زال و بــــال سیمــــــرغ

سپاه جـــان به خوزستـــان کشیدن

شهادت را به جــــان ارزان خریـــــدن

نماز خون به خونـیـن شهـــــر خواندن

مهاجم را ز خــــــرمشـــــهر رانـــــدن

.

.

وطن یعنی اذان عشـــــــــق گفتــن

وطن یعنی غبار از عشـــــــق رُفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهــــــامت

وطن یعنی شرف یعنی شهــــــادت

وطن یعنی گذشتـــه، حــــال، فردا

تمـــام سهـــم یک مـلـــت ز دنیــــا

وطن یعنی چه آبـــــاد و چـه ویـــران

وطن یعنی همین جا یعنی ایــــــران

ایــــــــــــــــــــــــــــــران



"علیرضا شجاع پور"

لینک نوشته


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

پیوندها
من و جوجو و یه عالمه خاطره مشترک
چه کسی نیمه گمشده من است
دير تش باد
رویداد
حرفهایی از جنس دلتنگی
پایگاه شناخت تاریخ و تمدن ایران زمین
وقتی علیرضا کوچک بود
عشق های ایرانی
ایران جاودان بمان
آتبین
شراب تلخ
قلمدونی
پاتریس آنلاین
انجمن ایرانیان باستان
بتیس
بانوی ایران زمین
گناه من چیست؟ (حتما بخوانید)
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::


  RSS  
پرشین وبلاگ